تبليغاتX
دوست داشتنی ها
پرده ی دهم 
 

خداوندا تو گواه باش جوانی را برای جنگ با کفار می فرستم که در کمال و جمال و خلق و خوی شبیه ترین مردم به رسول توست. ما هرگاه مشتاق دیدار رسولت بودیم به او می نگریستیم

خداوندا برکات زمین را از آنان دریغ کن و جمعیت آنان را پراکنده ساز که اینان ما را دعوت کردند که به یاری ما برخیزند و اکنون بر ما می تازند و از کشتن ما هیچ ابایی ندارند.

به خدا سوگند بر عم تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و او اجابت نکند یا اجابت او تو را سودی ندهد یا قاسم

پس از قاسم ، برادرانش ابوبکر عبدالله حسن و.........

 

 

مشک در دست راست شمشیر در دست دیگر

رد خونی بر خاک

مشک بر شانه ی چپ شمشیر در دست دیگر

رد خونی دیگر

مشک به دندان

این تیر ها که از آسمان می آیند دنبال چه می گردند؟

 

کمرم شکست، چاره ام کم شد!!

 

این انعکاس نور در کدام دریاست که آسمان را یک پارچه گلگون کرده است؟

 

 

فرزند شیرخوارش را می خواهد تا برای آخرین بار با او وداع کند

اما آیا تیر حرمله این فرصت را به او خواهد داد؟

تیری که بر گلویی می نشیند و سر خی فلق را به سیاهی می کشاند

 

 

کار بر حسین سخت آمده (شکیبایی به قضای تو دارم، ای زنده کننده ی مردگان میان من و این مردم حکم کن که بهترین داوری)

از آسمان تیر می بارد از شمشیر ها خون

شمشیرهایی که خون هفتاد نفر سیرشان نکرده است 

و حال به دنبال پیکر دیگری می گردند

 

خورشید بی رمق در انتهای افق پایین می رود  و جای خود را به سیاهی شب می دهد ...

شرمگین از بالا آمدن در این روز خونین!

شرنگین از نظاره ی این حادثه

روز عاشوراست

کربلا غوغاست

باغ گل لب تشنه و تنهاست

عشق اما همچنان با ماست

 

پ.ن:راستی خدا عزیزترین بنده شو چاک چاک کرد که ما فقط براش گریه کنیم؟

تا حالا یه بار فکر کردیم چرا....

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و نهم دی 1386 | موضوع:
تست هوش 
 

بايد پس از خواندن سئوال در عرض فقط 5 ثانيه به آن جواب درست را بدهيد در پايان تعداد پاسخهاي درست شما ضرب در 10 ميشود و ميزان آي کيو شما را نشان ميدهد.

1- بعضي از ماهها 30 روز دارند بعضي 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

 2- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگويد هر نيم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول ميکشد تا تمام قرصها خورده شود؟

 3- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند وقتي با صداي زنگ ساعت از خواب بيدار شدم چند ساعت خوابيده بودم؟

 4- عدد 30 را به نيم تقسيم کنيد وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنيد چه عددي به دست مي آيد؟

 5- مزرعه داري 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هايش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برايش باقي مانده است؟

 6- اگر تنها يک کبريت داشته باشيد و وارد يک اتاق سرد و تاريک شويد که در آن يک بخاري نفتي يک چراغ نفتي و يک شمع باشد اول کداميک را روشن ميکنيد؟

 7- فردي خانه اي ساخته که هر چهار ديوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسي بزرگ به اين خانه نزديک ميشود اين خرس چه رنگي است؟

 8- اگر 2 سيب از 3 سيب بردارين چند سيب داريد؟

 9- حضرت موسي از هر حيوان چند تا با خود به کشتي برد؟

 10- اگر اتوبوسي را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانيد و در نيشابور 5 مسافر را پياده کنيد و 7 مسافر جديد را سوار کنيد و در دامغان 8 مسافر پياده و 4 نفر را سوار کنيد و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسيد حالا نام راننده اتوبوس چيست؟

 ارزيابي تست براساس تعداد جوابهاي نادرست سطح هوش

7تا و بيشتر دانش اموز دبستان

 6 تا دانش اموز دبيرستان

5 تا دانشجو

 2-3 استاد دانشگاه

 1 مديران ارشد پاسخ تست ه

ا 1- تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند

 2- يک ساعت (شما يک قرص را در ساعت 1 و ديگري را درساعت 1/5 و بعدي را در ساعت 2 مي خوريد)

 3- ساعت کوکي نميتواند شب و روز را تشخيص دهد پس به اولين ساعت 9 که برسد زنگ ميزند که ساعت 9 شب است

 4- حاصل 70 است ( تقسيم بر نيم معادل ضرب در 2 است )

 5- او 9 گوسفند خواهد داشت

 6- کبريت

 7- سفيد چون خانه اي که هر چهار ديوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد بايد در نوک قطب جنوب باشد

 8- همان2 سيب

 9- هيچ( حضرت نوح بود نه حضرت موسي )

 10- خوب خودتونيد ديگه( نام خودتان)

خوب چيه؟ از اينكه مي بيني در حد يه بچه دبستاني كوچيك شدي شاكي اي؟؟؟؟

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه یکم دی 1386 | موضوع:
يا اباصالح 
 

 

وقتي دبستان بوديم مي گفتيم آن مرد در باران آمد.

الآن كه بزرگ تر شديم فهميديم تا آن مرد نيايد باران نمي بارد.

(مي دونم همه تون شنيدين ولي شنيدن دوباره ي بعضي چيزا خالي از لطف نيست)

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه شانزدهم آذر 1386 | موضوع:
سلام 
 

 

سلام بر همه ي بروبچز دوست داشتني

ما ديگه هستيم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 | موضوع:
من نیستم 
 

 

 

بابا هی من می گم ما فقیریم هیشکی باورش نمی شه!!!

بابا ۱۰۰هزار تومن ناقابل هم واسه تلفنمون اومده ما هم فقیر.....

حالاحالا ها باید بی تلفنی بکشیم

خلاصه اینکه آره...

ما تا یه مدت نمی یایم

ولی می تونم کامنتاتون را چک کنم

تا یه مدت طولانی یای

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 | موضوع:
فقط بخند!!! 
 

جون من اینو تا تهش بخون خیلیی باحال!!!

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضا بدون جاذبه کار نمی کنند(جوهر به سمت پایین جریان پیدا نمی کند و به سطوح کاغذ نمی ریزد) برای حل این مشکل آنها شرکت مشارین اندرسون را انتخاب کردند تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید و دوازده میلیون دلار صرف شد که در نهایت خودکاری طراحی شد که در محیط بدون جاذبه و زیر آب و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد و حتی روی کریستال می نوشت.


...روس ها راه حل بهتری داشتند؛آنها از ابتدا برای نوشتن از مداد استفاده کردند!!!! 

 


 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در جمعه شانزدهم شهریور 1386 | موضوع:
شب نیمه ی شعبان 

چشمان گل نرگس روشن  تولدت مبارک

جاءالحق و ذهق الباطل

ایمان دارم به فردا که می آید و می آیی!

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه ششم شهریور 1386 | موضوع:
A/S/L Please 
 

پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟
 دختر: سلام. خواهش مي کنم.?asl pls
پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟
دختر‌: تهران/نازنين/۲۲
پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.
دختر: مرسي!شما مجردين؟
پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟
دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟
پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT اَمِريکا دارم. شما چي؟
دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم.
پسر: wow چه عالي!واقعا از آشناييتون خوشحالم.
دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟
پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟
دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟
پسر: خيابون دربند. شما چي؟
دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟
پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....شما چي؟
دختر: اسم فاميلي شما چيه؟
پسر: من؟ حسيني! چطور؟
دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟
پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش! راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده.... آخه مي دونين...........
دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم!
پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم!
دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي
پسر: باشه عمه ملوک! باي......

آره دیگه اینجوری هاست

راستی من این متن را از وب روشنگر برداشتم البته با اجازه ی نویسنده

اینو واسه فاطمه خانم می گم که گیری که به حلیا جان دادند به ما ندند

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 | موضوع:
خدایا کمک!!! 
نمی دانم کارم درست بوده یا نه

یعنی باید زودتر می گفتم

یا اصلا نباید می گفتم ؟

خدایا کمکم کن نه کمکشون کن اونا بچه اند این چیز ها را نمی فهمند

 

خدایا...

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه سیزدهم مرداد 1386 | موضوع:
 

امشب آرزو می کنم فردا که تو بیایی چشمان من ز چشمان تو شرمسار نباشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 | موضوع:
بالا