تبليغاتX
دوست داشتنی ها
 

امشب آرزو می کنم فردا که تو بیایی چشمان من ز چشمان تو شرمسار نباشد.

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 | موضوع:
!!! 
 

 

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود گیرم که برکه ای چیزی نفسی عاشقت شود...

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 | موضوع:
روز مادر مبارک 

 

   هو الجمیل

 

   تقدیم به مادران مهربان و صبور ایران زمین که با صبر خود ایوب را

 

شاگرد درس خویش کردند.

 

  به نام اوکه معشوق را آفرید تا عاشق تنها نباشد

 

  …می دانم تو از من چه می خواهی.می دانم که فقط خوشبختی مرا می

 

خواهی.می دانم که با تمام وجود مرا دوست داری. اما من غافل بودم از

 

این همه عاشقی.از آن عشقی که فقط بین عاشق و معشوق پیدا می شود.

 

 

   راستی دوستیمان از کجا شروع شد؟ از آن هنگام که من بازیچه ی

 

شیطان شدم ولی ناگهان به سویت باز گشتم؛ یا عقب تر، از آن هنگام که

 

من در کنارت بودم و شاد و خوشحال از اینکه با تو هستم و تو ناگاه گفتی

 

به زمین برو.

 

 

  من نمی خواستم بروم می خواستم با تو بمانم. با تنها کسی که کعبه ی

 

دلم را در چشمانش می دیدم. با کسی که راز مهربانی

 

را در قلبم گذاشته

 

بود و من آن را حفظ کردم. آری؛کسی که در تنهاترین تنهایی ام، در

 

خلوت ترین شب هایم تک ستاره ی آسمان مخملی و خالی قلبم بود؛ ولی

 

تو گفتی برو در زمین فرشته ای هست که مراقب توست آن قدر مهربان

 

هست که می توانی دریچه ی قلبت را به رویش باز کنی.

 

 

  او تنها کسی است که می تواند تورا از چنگال اهریمنت(که شیطان نام

 

دارد)آزاد کند. من پافشاری کردم ولی تو گفتی او در تمام شادی ها و غم

 

هایت در کنارت است و دوری مرا حس نمی کنی.

 

   گفتم: اگر دل تنگت شدم چگونه با تو سخن گویم؟

 

   گفتی: او به تو همه ی این ها را می آموزد طوری که دیگر نگران و

 

دل تنگم نشوی.

 

   گفتم: لااقل بگو او کیست که تو اینقدر اورا دوست داری، او کیست که

 

آن قدر خوب و مهربان است که تو می خواهی مرا به او بسپاری؟

 

   با مهربانی دستی روی موهایم کشیدی،محبت وجودت را با بخشندگی

 

نثارم کردی و لبخند زنان گفتی: او یکی از بهترین بندگان من است، او

 

انسانی است به زیبایی حوری ، به مهربانی من،و به بنده بودن بهترین

 

پیامبرانم.

 

 

  پس گفتم: اکنون که مرا راضی به رفتن کرده ای؛ بگو این فرشته ی

 

زیبا را چه صدا کنم؟

 

   ناگهان دستانم را با مهربانی در دستانت گرفتی و طوری لبانت را باز

 

کردی که گویی می خواستی بهترین اسم از اسامی همه ی موجودات و

 

مخلوقاتت را بر زبان آوری، پس با خوشرویی گفتی: برای او فرقی نمی

 

کند او را چه صداکنی (ولی وقتی پافشاری را در نگاهم خواندی لبخند

 

زنان گفتی) اما تو می توانی اورا مادر صدا کنی!!!

 

   آری؛ محبوب دلم، وقتی با فرشته( که گفته بودی مادر صدایش کنم) به

 

زمین رسیدم، فهمیدم تمامی سخنانت درست بوده...

 

 

   آری خورشید فروزان آسمان یخ بسته ی قلبم، همانگونه که گفتی او به

 

من آموخت چه گونه در سجاده ی کوچکم (که خودش برایم دوخته

 

بود)بنشینم و چادر زیبای آرزوهایم را(که تاج بندگی ام بود)بر سر

 

بیاندازم، و دستانم را به سوی آسمان بگیرم و ملتمسانه الهی العفو بخوانم،

 

میوه ی درخت تنهاییم ؛وقتی در آغوش فرشته بودم احساس می کردم،

 

این تویی که به زمین آمدی و مرا با آن دست های مهربانت نوازش می

 

کنی.

 

 

   نور دو دیده ی همیشه گریانم... من بزرگ شدم. آن قدر که فکر کردم

 

بدون فرشته هم می توانم زندگی کنم. آن قدر که فراموش کردم... همه

 

چیز را... حرف هایت را... آن روز را که دستانم را گرفتیو در دستان

 

فرشته گذاشتی... آن روز ها را که بدون لالایی فرشته خوابم نمی برد...

 

همه ی آن روزها را.

 

 

   ...وقتی آن روزهای خوش را رها کردم، اسیر چنگال اهریمن          

 

( شیطان) شدم. همان که گفتی از او بهراسم... همان که گفتی نزدیکش

 

نشوم... ولی شدم؛ آخر او خود مرا با فریب و نیرنگ هایش به سوی خود

 

می کشید... و وجود پاک و بی آلایشم را مملو از گناه و تباه و پوچی کرد؛

 

طوری که حتی به خودم نمی توانستم بنگرم چه رسد به فرشته و...

 

 

    ... و در آن هنگام بود که فرشته مرا دوباره به سوی خود کشید. او آن

 

قدر سخنان دلنشین داشت که توانست( همانگونه که گفتی) از چنگال

 

شیطان بد ذات پست فطرت نجات دهد.

 

 

  و در آن هنگام که فرشته ها به من لعنت می فرستادند؛ این مادر بود که

 

دوباره مرا به سوی تو برد و آن قدر آرامم کرد که دیگر شیطان جرئت

 

ندارد نزدیک شود چون می داند چه شده ام.

 

 

   و توانست مرا به سمت معشوق واقعی خود( یعنی تو) بکشاند.

 

   آری؛ روشنگر راه زندگی ام...؛پس از آن سجاده ام را شستم و مانند آن

 

هنگام که هز توجدا شدم گریستم( ولی با هزاران تفاوت!!!) فقط یک

 

درخواست از تو دارمآن هم اینکه بدانی هنوز هم عاشق تو هستم و به

 

فرشته ی مهربانم که وجودم را مانند جانمازم پاک و سفید کرد عشق می

 

ورزم و به تو می گویم:

 

 

   ای خدای من! بدان که هیچ گاه محبت، صبر، شکیبایی، مهربانی،

 

بخشندگی و لطافت مادرم را فراموش نمی کنم.

 

 

  پس تو هم شاهد و ناظرباش!

 

 

  قسم به بخشندگی و مهربانی خدا، فرشتگان خدایی هیچ گاه فراموشتان

 

نمی کنیم.

 

 

  از طرف همه ی عاشقان و دوستاران شما مادران آسمانی      

 

 

 روز زن و مادر مبارک.

       

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 | موضوع:
تابستان فصل زیبای من 

 

 

…وتمام شدآن هنگاماتی که باید توی سر خود می زدیم وبه زور مادر و

 

پدر و اهل فامیل دو واحد و یا چند درس را پاس می کردیم تمام شد.دیگر

 

نه خبری از ریاضی و هندسه است و نه از فیزیک و شیمی.اکنون باید

 

چند روزی را به خوشی بگذرانیم تا برسیم به باتلاق بعدی.اهه ‏اههاهه ‏اههاهه ‏اهه

 

 

 آری… پدر مادر من قبول شدم. دیگر نگران نباشید و به فرزند دلیر و

 

سر افرازتان افتخار کنید. او دیگر مجبور نیست تمام تابستان را به امید

 

شهریور درس بخواند تا بار دیگر آن ورق سفید چندش آور را با سؤالات

 

گوناگون مقابلش بگذارند و با بی رحمی تمام بگویند:یک ساعت وقت

 

داری برگه را تحویل دهیيعني چي؟ ازت سند دارمدر حالی که نه شاگرد اول کلاس بغل

 

دستت است و نه معلم راهنما که از زیر زبانش دو به اضافه ی دو را

 

بپرسی. بهت زده‏امبهت زده‏ام

 

 

 

 آخر او قبول شده است با چه نمره ای مهم نیست مهم این است که اکنون

 

باید به بقیه بخندد که توی سرشان می زنند که این رفعه دوی ضرب در

 

دو را بفهمند و تو(یعنی من) با خوشحالی از کنارشان می گذری و

 

نصیحت وار(چون مادر بزرگ هاشيرفهم شدمشيرفهم شدم) می گویی: بخوانید حتما قبول

 

می شوید و با لحنی شاشاعری می گویی:نابرده رنج گنج میسر نمی شود

 

البته بقیه اش را بلد نیستم فکر کنم توش موز(!) داشت!!! خودتيخودتي

 

 

و با لبخندی تمسخرآمیز روانه ی کوچه و خیابان می شوی تا پس از سال

 

ها رؤیا آرزوی درینه ات را به انجام برسانی و خود را در کلاس های

 

تابستانی(پس از سال ها خواندن شعر کلاس های تابستانی ام

 

آرزوست!!!) ثبت نام کنی . هه‏هههه‏هه

 

 

 

  آخر من قبول شده ام.از این کلاس به آن کلاس. گویی خانواده می

 

خواهند عقده ی این چند سال ننوشتن کلاس تابستانی و مغشوش بودن ذهن

 

من( البته به اضافه ی اهالی محل و خانواده و فامیل!!!) را یک جا همین

 

امسال خالی کنند که اگر سال دیگر زبانم لال روم به دیوار قبول نشدم (اِاِاِ 

 

آقا نگو نگو یک وقت از شانس گند ما حرفت گرفت ها!) این عقده ی قبلی

 

خالی شده باشد.اوووهاوووه

 

 

آری... به گمانم باز هم از شانس گند ما هیچ ااوووهوقات فراغتی (یه کمی

 

ادبی شد به قول بچه ها هیچ علافی ای!!!)برامون نمی مونه. گویا خانواده

 

اصلا نمی خواهند ریخت مبارک ما را ببینند چرا که همانند پدر زحمت

 

کش خانواده باید از شش صبح تا شش شب (یا به قولی تا بوق سگ)

 

بیرون از این کلاس به آن کلاس برویم.اوووهاوووه

 

 

  ...و اکنون این همان فرزند خوب و درس خوان است که در خیال خام

 

خویش فکر می کرد تابستانی برای خوش گذرانی دارد ولی نمی دانست

 

که همانند سال های گذشته( بلکه هم بیشتر) باید دنبال غاز چرانی باشد.بي‏مزه

 

 

 نتیجه ی اخلاقی: هیچ وقت در امتحانات قبول نشویم زیرا که آن وقت حد

 

اقل اوایل شهریور امتحان می دادی و تمام می شد و بقیه ی شهریور را

 

راحت بودی ولی اکنون تمام تابستان را که هیچ تمام عمرت را باید به

 

حسرت بگذرانی.  اهه ‏اههاهه ‏اههاهه ‏اهه

 

 

|+| نوشته شده توسط فاطیما در شنبه نهم تیر 1386 | موضوع:
بالا